تبليغاتX
ضیافت

ضیافت
عشق دردانه و من غواص و دريا ميكده ،سر فرو بردم در اينجا تا كجا سر بركنم

بايد توجه داشت كه معرفت و شناخت از سنخ حضور و ظهور است و چيزي كه از سنخ حضور و ظهور  شناخته مي شود با هستي مساوق است . معني مساوق بودن معرفت با هستي اين است كه اگر مفهوم آنها با يكديگر متفاوت و مختلف است در مصداق متحد و يگانه شناخته مي شوند و در اينجاست كه مي توانيم ادعا كنيم اگر معرفت با وجود مساوق است تشكيك در وجود و ذو مراتب بودن آن مستلزم ذو مراتب بودن معرفت نيز خواهد بود . اگر كسي به مراتب مختلف معرفت و مراحل متفاوت آن ، اعتراف كند اختلاف ميان اهل عرفان و فلسفه را يك اختلاف ذاتي و جوهري ندانسته و راه صلح و آشتي در ميان اين دو گروه را مسدود نمي شناسد . درست است كه عارفان فيلسوفان را نكوهش كرده و با زبان طعن در مورد آنان سخن مي گويند ، ولي اين اختلاف به اختلاف در مراتب متفاوت معرفت مربوط مي گردد .

به عبارت ديگر مي توان گفت مرتبه اي از معرفت با مرتبه اي ديگر اختلاف داشته و اختلاف در مراتب يك حقيقت ، امري انكار ناپذير به شمار مي آيد . اما كساني كه در مراتب مختلف و متفاوت معرفت به جنبه وحدت و يگانگي معرفت نيز توجه دارند اين اختلاف را از لوازم وحدت و يگانگي تشكيكي شمرده و در عين كثرت به مشاهده وحدت مي پردازند . بزرگان عرفاي اسلامي از قديم الايام ضمن اينكه با فلاسفه سر سازگاري نداشته و به انتقاد از سخنان آنان پرداخته اند عقل را لطيفه ربّاني دانسته و آن را سلطان اقليم وجود بشر به شمار آورده اند .  

 

دفتر عقل و آيت عشق ــ دكتر غلامحسين ابراهيمي ديناني

[ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 11:29 ] [ کوچکترین سرباز بقیه الله الاعظم (عج) ]
 

متعالي ترين ازدواج در عالم ، ازدواج ميان ظاهر و باطن است .

[ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 10:26 ] [ کوچکترین سرباز بقیه الله الاعظم (عج) ]

این کلام از جناب علامه نقل به مضمون است

علامه محمد تقی جعفری (رحمه­ الله ­علیه) می­ گفتند:

عده ­ای از جامعه ­شناسان برتر دنیا در دانمارک جمع شده بودند تا پیرامون موضوع مهمی به بحث و تبادل نظر بپردازند. موضع این بود: «ارزش واقعی انسان به چیست».

برای سنجش ارزش خیلی از موجودات، معیار خاصی داریم. مثلا معیار ارزش طلا به وزن و عیار آن است. معیار ارزش بنزین به مقدار و کیفیت آن است. معیار ارزش پول پشتوانه­ ی آن است. اما معیار ارزش انسان­ها در چیست.

هر کدام از جامعه شناسان صحبت­هایی داشتند و معیارهای خاصی را ارائه دادند.

بعد  وقتی نوبت به بنده رسید گفتم : اگر می­خواهید بدانید یک انسان چقدر ارزش دارد ببینید به چه چیزی علاقه دارد و به چه چیزی عشق می­ورزد.

کسی که عشقش یک آپارتمان دو طبقه است در واقع ارزشش به مقدار همان آپارتمان است. کسی که عشقش ماشینش است ارزشش به همان میزان است.

اما کسی که عشقش خدای متعال است ارزشش به اندازه­ ی خداست.

علامه فرمودند: من این مطلب را گفتم و پایین آمدم. وقتی جامعه شناسان صحبت­های مرا شنیدند برای چند دقیقه روی پای خود ایستادند و کف زدند.

وقتی تشویق آن­ها تمام شد من دوباره بلند شدم و گفتم: عزیزان! این کلام از من نبود. بلکه از شخصی به نام علی (علیه­ السلام) است. آن حضرت در نهج البلاغه می­فرمایند: «قِیمَةُ کُلِّ امْرِئٍ مَا یُحْسِنُهُ» / «ارزش هر انسانی به اندازه­ی چیزی است که دوست می­دارد».

وقتی این کلام را گفتم دوباره به نشانه­ ی احترام به وجود مقدس امیرالمؤمنین علی (علیه­ السلام) از جا بلند شدند و چند بار نام آن حضرت را بر زبان جاری کردند . . .

حضرت علامه در ادامه می­ گفتند: عشق حلال به این است که انسان (مثلا) عاشق 50 میلیون تومان پول باشد. حال اگر به انسان بگویند: «آی!!! پنجاه میلیونی!!!» . چقدر بدش می­آید؟ در واقع می­فهمد که این حرف توهین در حق اوست. حالا که تکلیف عشق حلال اما دنیوی معلوم شد ببینید اگر کسی عشق به گناه و معصیت داشته باشد چقدر پست و بی­ ارزش است! 

اینجاست که ارزش و مفهوم «ثار الله» معلوم می­شود. ثار الله اضافه­ ی تشریفی است . خونی که در واقع آنقدر شرافت و ارزش پیدا کرده که فقط با معیارهای الهی قابل ارزش گذاری است و ارزش آن به اندازه­ ی خدای متعال است.

[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 12:54 ] [ کوچکترین سرباز بقیه الله الاعظم (عج) ]
 

 دورترين فاصله در عالم بين خوديت انسان و خداست و نزديك ترين فاصله در عالم نيز بين خوديت انسان و خداست .

[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 10:12 ] [ کوچکترین سرباز بقیه الله الاعظم (عج) ]

خوشتر از دوران عشق، ایام نیست

بامداد عاشقان را شام نیست

 مطربان رفتند و صوفی در سماع

عشق را آغاز هست، انجام نیست

 کام هر جوینده‌ای را آخریست

عارفان را منتهای کام نیست

 از هزاران در یکی گیرد سماع

زان که هرکس محرم پیغام نیست

 آشنایان، ره بدین معنی برند

در سرای خاص، بار عام نیست

 تا نسوزد، بر نیاید بوی عود

پخته داند کاین سخن با خام نیست

 هر کسی را نام معشوقی که هست

می‌برد، معشوق ما را نام نیست

 سرو را با جمله زیبایی که هست

پیش اندام تو، هیچ اندام نیست

 مستی از من پرس و شور عاشقی

آن کجا داند که دردآشام نیست

 باد صبح و خاک شیراز، آتشی است

هر که را در وی گرفت، آرام نیست 

 خواب بی هنگامت از ره می‌برد

ورنه بانگ صبح، بی هنگام نیست 

 سعدیا چون بت شکستی، خود مباش

خودپرستی کمتر از اصنام نیست

[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 9:59 ] [ کوچکترین سرباز بقیه الله الاعظم (عج) ]

حکایت شگفت شهید نورالله ملاح…

از رؤیای صادقانه دیدار با نخستین شهیدة ولایت حضرت فاطمه زهرا (سلام‌الله‌علیها)…

صبح یک روز گرم تابستانی، زیر سایه چادری در هفت تپه، مآمن «لشکر خط شکن ۲۵ کربلا» لابه‌لای تپه ماهورها، تک و تنها نشسته بودم، «نورالله ملاح» را دیدم که از دور، در طراز نرم و ملایم نور، با لبخندی از جنس سرور، به طرفم می‌آمد، سرش را از ته تراشیده بود. مهربان کنارم نشست.

گفتم: پسر قشنگ شدی‌ها! عجبا چرا این روزها، بعضی از بچه‌ها موهاشون رو از ته می‌تراشند! نکنه خبرایی هست ما بی‌خبریم، عین حاجی واقعی‌ها شدی‌ها!… تقصیر که میگن همینه دیگه، نه؟

شهید ملاح دستش را روی شانه‌هایم چفت کرد و با لبخندی غریبانه گفت: سید، بذار برات از خواب دیشب بگم. تو هم از اصحاب خواب دیشب من هستی…

گفتم: من! این یعنی چی؟ خواب! حالا چه خوابی دیدی؟ پسر نکنه جرعة شهادت را تو خواب نوشیدی!

گفت: برو بالاتر سید، اصلا یادت هست من همیشه بهت می‌گم که به شکل غریبانه‌ای شهید می‌شم، تو هی به من بخند، ولی دیشب به ظهور رسیدم. بشارتش را گرفتم.

خندیم و گفتم: آره، تو از همین حالا سوت شهادتت رو بزن!

گفت: خواب دیدم همین اطرافم، بعد یکی به‌ اسم صدام زد، نگاهی به دوربرم انداختم، صدا از تو چادر حسینة گردان می‌آمد، اما صدا یک جورایی غریبانه و خاص بود، حیرت کردم!؟ مثل اون صدا تابه‌حال هیچ کجا نشنیده بودم. آرام و بی‌تاب و بی‌قرار، گوشة چادر را کنار زدم، پر شدم از عطر ناب، در دم فرو ریختم. ناگهان اندیشه‌ای مثل یک وحی ریخت توی دلم. مقابل تکه‌ای از نور زانو زدم. مثل وقتی که مقابل ضریح آقا علی‌بن موسی‌الرضا(ع) می‌خواستم سلام بدهم، با اشک و بغض و بی‌قراری گفتم: السلام علیک یا فاطمه زهراء…

حال غریبی پیدا کردم، من و حضرت زهرا(س)…

حضرت فاطمه زهرا(س)، آقا امام حسن(ع) و امام حسین(ع) دو طرفش نشسته بودند.

آن‌قدر مبهوت و متحیر بودم که کلامی برای گفتن نیافتم، دوباره سلام دادم، به آقا امام حسن(ع) و امام حسین(ع)، به اصحاب عاشورایی، به مولا علی(ع).

حضرت زهرا(س) فرمودند: پسرانم، حسن و حسین، سلام خدا بر شما باد، ایشان (نورالله) چند روز دیگر مهمان ما خواهد بود.

بعد، آقا امام حسین(ع) دست روی سرم کشیدند و من ناگهان از خواب پریدم،

این بشارت بود. سید جون! مدت‌هاست که منتظرش بودم، واقعیت اینه که تا منتظر نباشی، خونده نخواهی شد. باید آرزو کنی، تا آرزوهات سراغت بیان. بیدار که شدم، وقت اذان بود. وضو گرفتم، فکر کردم که قرار است چند روز دیگه… اصلاً خبر که داری داریم میریم مهران؟ میدونی، انشالله من شهید می‌شم، بشارتش رو گرفتم، می‌دونم که به غریبانگی حضرت زهرا(س) به شکل غریبانه‌ای هم شهید خواهم شد… ان‌شالله.

بغض گلویم را گرفت، تو حیرت ماندم. آره ما بر حقیم و این‌ها نشانة آن ظهور حقیقت مطلق است. بلند شدم، شهید ملاح را بغل کردم.

گفت: تو شک داری؟ گفتم: بیا یک شرطی ببندیم، اگه جا موندم، شفاعتم کن.

عصر روز پنجم از این واقعه، شانزدهم تیرماه شصت‌وپنج، سربندها که روی پیشانی رفت، به‌یاد ملاح افتادم، دور و برم را گشتم. آخه قدش بلندتر بود و تهِ ستون می‌ایستاد. رفتم نزدیکش و گفتم: هی مرد، قول و قرار ما رو که یادت هست؟

لبخندی زد و گفت: سید، از همین حالا تو سوتت را بزن.

طولی نکشید که با رمز یا اباعبدالله الحسین(ع)، وارد عملیات شدیم و چند روز بعد در حین آزادسازی مهران، نورالله ملاح، بر بلندای قلاویزان، با اصابت مستقیم راکت هواپیمای دشمن، به شکل غریبانه‌ای، مظلومانه شهید شد، و چنان پودر شد که چیزی از جنازه‌اش باقی نماند.

در سحرگاه هفدهم تیرماه ۶۵، نورالله مهمان حضرت زهرا(س) شد.

[ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 18:36 ] [ کوچکترین سرباز بقیه الله الاعظم (عج) ]

ماجرای کمک کردن یک روحانی به دوست طلبه اش و رویای صادقه دیدن و کمک آیت الله العظمی بهاءالدینی به آن روحانی

یك سال، محرم و صفر را در ایلام بودم. بعد از مسافرت تبلیغى، روزى كه به قم برگشتم، در نزدیكى حرم از ماشین پیاده شدم و با شیخ محترمى كه قبلاً سابقه آشنایى داشتم برخورد كردم.

 ایشان چندى قبل با زحمت فراوان خانه‏اى به قیمت هفتاد، هشتاد هزار تومان تهیه كرده بود؛ به طورى كه براى تهیه آن، همه كتاب‏ها و زیور آلات همسرش را فروخته بود.

  لذا در اولین برخورد پس از احوال‏پرسى از او پرسیدم: منزل را چه كردى؟ گفت: هنوز ده، پانزده هزار تومانش مانده است كه اگر این هفته پرداخت نكنم، خانه از دستم بیرون مى‏رود.

 من یك مرتبه تصمیم گرفتم هفت هزار تومانى كه طى دو ماه تبلیغ گرفته بودم به این شیخ بدهم. پول را به او دادم و گفتم: برو كه خانه از دستت نرود.

 وقتى به خانه رسیدم، حدود دویست تومان بیش‏تر نداشتم و این قضیه را به هیچ كس نگفتم. و آن شیخ هم با آقاى بهاءالدینى رابطه‏اى نداشت، ولى شیخ بسیار محترمى بود و از اطراف خراسان هم بود.

 چند روزى گذشت و آن دویست تومان هم تمام شد. همان شب آقا (آیة‏الله بهاءالدینى) را در خواب دیدم كه دو هزار تومان به من دادند؛ من هم این خواب را حمل بر این كردم كه آدم تشنه، خواب آب مى‏بیند؛ لذا به خواب ترتیب اثرى ندادم.

 فرداى آن شب طبق معمول براى نماز مغرب و عشا به حسینیه آقا رفتم و در صف سوم، چهارم نشستم. بعد از نماز، آقا از روى سجاده بلند شدند و داخل اتاق رفتند و برگشتند و از پشت سر مرا صدا زدند.

وقتى برگشتم، مقدارى پول به من دادند. پول را گرفتم و به كوچه آمدم. نگاه كردم دیدم همان دو هزار تومانى است كه دیشب در خواب دیده بودم.

 این اولین جرقه براى من بود و یك حالت خاصى به من دست داد. وقتى به خانه برگشتم موضوع را به خانواده گفتم. و من تا آن وقت در مورد قرض دادن به آن شیخ و بعد تمام شدن پولمان و همین طور خواب دیشب، چیزى به خانواده نگفته بودم، ولى با این اتفاق همه چیز را برایش گفتم و اضافه كردم كه: اگر امشب چیزى در خانه داریم، بخوریم؛ فعلاً به این دو هزار تومان دست نزنیم.

  با ده، پانزده قرانى كه داشتیم نان سنگكى خریدیم و آن شب را به سر بردیم. فردا شب بعد از نماز مغرب و عشا دو هزار تومان را خدمت آقا گذاشتم و عرض كردم: آقا اشتباه نكردید كه این پول را به من دادید؟ (البته بعد فهمیدم تعبیر درستى به كار نبرده‏ام). گفتم: ما احتیاجى نداریم؛ اگر هم احتیاجى باشد با صد تومان، دویست تومان رفع مى‏شود.

 ایشان فرمود: فلانى ما در زندگى اشتباه زیاد داریم، ولى در پول دادن به كسى اشتباه نمى‏كنیم؛ شما كار خوبى كردید و این پول را یك نفر حواله داده بود براى تو، كه نمى‏خواهم بگویم.

خوابى را هم كه دیدى از رؤیاهاى صادقه بود. حالا بفرمایید، خدا توفیقت بدهد! این در حالى بود كه من اسمى از خوابم پیش آقا نبرده بودم. آن شب با یك حالت خاصى كه نمى‏شود آن را بیان كرد به منزل آمدم.

آن شب آن پول خرد نشد. صبح دیدم در خانه را مى‏زنند. رفیقى داشتیم از ایلام، به نام آقاى حسینى، كه كشاورز بود، آمد و پولى به ما داد و رفت.

 هر چه تعارف كردم، داخل نیامد، گفت: عازم تهران هستم. خلاصه این كه، هر وقت نوبت به آن دو هزار تومان مى‏رسید كه خرج كنیم، پولى مى‏رسید؛ تا این كه جمهورى اسلامى برقرار شد و پول‏ها را عوض كردیم.


منابع:

کتاب سلوک معنوی

تهیه و تنظیم : محمد حسین امین ، گروه حوزه علمیه تبیان

 

[ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 11:57 ] [ کوچکترین سرباز بقیه الله الاعظم (عج) ]
 

ماجرای جنجالی و فوق العاده جذاب و تاثیرگذار رویای صادقه تاجر تهرانی و تشرف سید روستایی خدمت ولی عصر (عج)

 

دريافت كليپ

[ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 11:54 ] [ کوچکترین سرباز بقیه الله الاعظم (عج) ]

چو در تو اسم باطن ظاهر

يكايك را مقاماتى است باهر

در ابيات سابق فرمود كه اگر نفس پليد را ادب كنى حيات الهى خويش را باز مى يابى و عيسوى مشرب مى شوى و چون در اين مشرب با اسماى حسناى الهى حشر پيدا مى كنى در جهت احياء موتى داراى اسم ولى مى شوى چه اينكه اسماء ديگر الهى در تو تجلى مى كند.
در اين بيت مى فرمايد كه اين اسماء الله را در تو مقاماتى است و براى اسم ظاهر و اسم شريف باطن در تو جايگاهى است .
همانطور كه در بيت دوم فرمود كه عارف خودش اسم ولى حق تعالى است . در اينجا هم مى فرمايند كه تو خود اسم ظاهر و باطن حق هستى .
البته شخص براى خودش ظاهر و باطن ندارد كه مشهود خويش است و به قياست با غير خودش ، ظهور و بطونى پيدا مى كند كه ديگرى از ظاهر او خبر دارد پس مظهر اسم شريف ظاهر است ولى از باطن وى اطلاع ندارد پس مظهر اسم شريف باطن الهى است .


منبع:شرح دفتر دل

[ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 12:38 ] [ کوچکترین سرباز بقیه الله الاعظم (عج) ]

 آب در نشاه عنصرى صورت علم است : چنانكه آب سبب حيات اشباح است ، علم سبب حيات ارواح ، كه غذا مسانخ با مغتذى است .
لذا معلم كه علم مى دهد مظهر اسم شريف محيى حق است كه جانها را زنده مى كند. جناب ملا عبدالصمد در بحر المعارف بدين مضمون روايتى نقل كرد كه در قيامت انسان معلم مشاهده مى كند كه ابرى بالاى سرش سايه افكنده است و آن ابر به او مى گويد كه من همان علم توام كه همانند باران رحمت بر دلها مى ريختى الان بدين صورت بر تو تجلى نموده ام .

منبع:شرح دفتر دل

[ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ] [ 11:49 ] [ کوچکترین سرباز بقیه الله الاعظم (عج) ]

عاشق وقتى در روز به سر مى برد به انتظار شب و لحظه ديدار جمال يار در شب مى نشيند تا جايى كه شب و روز او هميشه شب گردد و او يك پارچه در هيمان و حضور تام بسر ببرد آنگاه دائم در نماز و حضور است كه در غزل حسن و مجنون بدان تصريح فرمود.
الهى عارف را با عرفان چه كار عاشق معشوق بيند نه اين ــ
 الهى نامه
الهى قيس عامرى را ليلى مجنون كرد و حسن آملى را ليلى آفرين ، اين آفريننده ديد و آن آفريننده را در آفريده ، بر ديوانگان آفرين .
الهى تو كه يوسف آفرينى حسن از زليخا كمتر باشد و تو كه ليلى آفرينى حسن مجنون تو نباشد؟

حاشا كه بگويمت تو ليلاى منى

اما من دلباخته مجنون توام

 
 
شرح دفتر دل
[ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 13:4 ] [ کوچکترین سرباز بقیه الله الاعظم (عج) ]

میرسیدعلی همدانی عارف، عالم، شاعر ایرانی قرن هشتم و از مبلغان عمده اسلام در کشمیر هند و از بزرگان سلسله کبرویه بود. بیش از ۱۱۰ اثر به وی منسوب است. نام گرامي آن مرحوم سيد علي همداني است و فضلا و دانشمندان او را "سلطان العارفين" ومردم كشمير آن مرحوم را باني اسلام" علي ثاني" ناميده اند.ارادتمندان و مريدانش او را "شاه همدان" لقب داده اند، از او با نام امير كبير نيز ياد مي شود. میر سید علی همدانی در تاجیکستان به عنوان "حضرت امیرجان " نیز معروف است. مرحوم مير سيد علي همداني در ۱۲ رجب ۷۱۴ هجری قمری در همدان (ایران) قدم به عرصه حيات گذاشت پدرش امیر شهاب‌الدین از بزرگان آن دیار بود و به امور دیوانی و حکومتی اشتغال داشت. نسب سید علی از ناحیه پدر با هفده واسطه به حضرت علی (ع) و از ناحیه مادر با هفده واسطه به رسول اکرم (ص) می‌رسد.

 


ادامه مطلب
[ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 ] [ 10:53 ] [ کوچکترین سرباز بقیه الله الاعظم (عج) ]

ثقه با فضيلت جناب حاج شيخ محمد تقى لارى كه چند سال مقيم در نجف اشرف بودند نقل نمودند روزى در بازار كربلا درب مغازه بزازى كه با او رفاقت داشتم نشسته بودم ناگاه نظرم افتاد به وسط بازار ديدم سكه طلايى است و عبور كنندگان آن را نمى بينند بدون اينكه با كسى بگويم به سمت آن رفتم دست دراز كردم آنرا بردارم ديدم اشتباه كرده ام طلا نيست بلكه آب بينى منجمد است ، از حركت خود بدم آمد، برگشتم جاى خود نشستم و كسى هم نفهميد.
مرتبه ديگر نظر كردم ديدم سكه طلاست ، دقت زياد نموده يقين كردم باز حركت نموده به سمت آن رفتم چون خواستم آن را بردارم ديدم آب بينى است ، پشيمان شده برگشتم جاى خود نشستم باز به آن نظر كردم ديدم سكه طلاست ، اين مرتبه حركت نكردم و به حالت حيرت به آن نگاه مى كردم پس ديدم سيد محترمى از اهل علم با حالت پريشانى به اطراف زمين بازار نگاه مى كند و مى آيد تا رسيد به آن سكه طلا، فورا آن را برداشت و در جيب گذارده و رفت پس به سرعت خود را به او رساندم و احوالش را پرسيدم و گفتم آن سكه طلا چه بود؟
در جواب گفت : امروز مولود تازه اى خدا به من داده و از جهت مخارج منزل هيچ نداشتم ، رفتم نزد فلان شخص و از او قرض خواستم اين سكه را به من قرض داد، به بازار رفتم مقدارى اشياء لازمه خريد كردم چون خواستم آن سكه را صرف نموده و وجه آن را بدهم نديدمش دانستم كه گم شده پس در همان محل عبور خود فحص ‍ مى كردم تا آن را يافتم .
غرض از نقل اين داستان آن است كه خواننده عزيز بداند كه حضرت آفريدگار كه رب و مدبر امور بندگانست يك لحظه از اداره امور آنها جزئى و كلى غفلت نمى فرمايد و در اين داستان مى بينيد چگونه سكه طلا را بر جناب شيخ مزبور مشتبه فرمود تا آن را بر ندارد چون اگر برمى داشت و مى رفت سيد بيچاره مى آمد و آن را نمى ديد و مى رفت و سخت در فشار قرار مى گرفت .
پس بايد شخص موحد هميشه در حال توكل و اعتمادش به پروردگارش باشد و هو نعم الوكيل .

داستانهای شگفت ـــ شهيد دستغيب شيرازي

[ چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 ] [ 21:14 ] [ کوچکترین سرباز بقیه الله الاعظم (عج) ]

ابو اسماعيل عبدالله ابن محمد انصاري كتاب منازل السائرين خود را به بررسي مقامات و منازل اهل سلوك اختصاص داده و در باره يك صد مقام يا منزل سخن گفته است . او در قسم اول اين كتاب كه تحت عنوان « بدايات » مطرح شده به بررسي ده منزل پرداخته كه منزل پنجم آن ، منزل يا مقام تفكر ناميده شده است . او براي اينكه جايگاه تفكر را به عنوان يك مقام و منزل معيّن سازد به يك آيه از آيات قرآن كريم استناد كرده است . آيه اي كه در اين باب مورد استناد قرار گرفته ، عبارت است از اين آيه شريفه كه خداوند گفته است : « و انزلنا اليك الذكر لتبيّن للنّاس ما نزّل اليهم و لعلّهم يتفكّرون » .

انصاري پس از ذكر اين آيه شريفه به تعريف و تفسير تفكر پرداخته و آن را نوعي طلب و جست و جو  از ناحيه عقل نسبت به مطلوب و منظور خود دانسته است . او در تعريف تفكر كلمه اي را به كار برده كه از مضمون آن مي توان دريافت كه عقل نسبت به قلب همانند چشم براي نفس است . عين عبارت انصاري در اين باب چنين است : « اعلم انّ التفكر تلمّس البصيره لأستدراك البغيه » . شيخ عبدالرزاق كاشاني از كلمه تلمّس بصيرت چنين دريافت مي كند كه عقل براي قلب به منزله چشم براي نفس بوده و همان گونه كه اگر چشم نباشد انسان از نعمت رؤيت محروم مي ماند ، نبودن عقل نيز موجب ناتواني قلب خواهد بود .

در حاشيه كتاب منازل السائرين تفكر به معني تأمل گرفته شده و محشّي آن را از اشرف عبادات و مقرّب به حق تبارك و تعالي دانسته است . در همين حاشيه چندين روايت در باره فضيلت تفكر نقل شده كه در يكي از آنها آمده است : « تفكر ساعه خيرٌ من عباده سنه » يعني يك لحظه تفكّر ، از عبادت در مدت يك سال افضل است . در روايت ديگر تفكر يك ساعت افضل از عبادت شصت سال شناخته شده است . امام فخر الدين رازي در مورد معني اين احاديث به مسأله اي اشاره كرده كه جالب توجه است ، او بر اين عقيده است كه تفكر مي تواند انسان را به خداوند رساند در حالي كه عبادت موجب مي شود كه انسان به ثواب الهي نائل شود .

 

دفتر عقل و آيت عشق ( ج 1 ) ـ دكترغلامحسين ابراهيمي ديناني

 

[ جمعه چهارم فروردین 1391 ] [ 11:19 ] [ کوچکترین سرباز بقیه الله الاعظم (عج) ]

حضرت علامه حسن زاده مي فرمايند :

قوله سبحانه : « يومئذ يصدر النّاس اشتاتاً ليروا اعمالهم » اين آيه كريمه مي فرمايد كه اعمال آدميان به آنان ارائه مي شود . عمل را قشري است كه با زمان منقضي و منصرم است ، و لبّي است كه حقيقت انسان و ملكه براي او مي شود و با آن ملكه ملك و اقتدار مي يابد . مثلاً انسان مشق خط مي كند ، اين مشّاقي را صورتي اين سويي است كه عبارت از حركت دست و قلم به روشي خاص است ، و آن را لبّ و معناي آن سويي است كه ملكه وراي عالم طبيعت است و با آن ملكه در هر حال قادر به خوش نويسي است ، و همين ملكه پاداش عمل خطّاطي چند ساله اوست ؛ بر اين وزان است حسنات و سيّئات آدميان در ماوراي طبيعت كه جزاء نفس عمل است لذا در آيه  بالا  نيازي به تقدير مضاف نيست تا گفته شود مثلاً ليروا ثواب اعمالهم ، فتدّبر . 

[ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ] [ 12:40 ] [ کوچکترین سرباز بقیه الله الاعظم (عج) ]

شرح عشق ار من بگويم بر دوام         صد قيامت بگذرد و آن ناتمام

بيشتر عرفا در باره عشق سخن گفته اند و آن را خارج از حد و تعريف به شمار آورده اند . خواجه عبدالله انصاري در باب العشق رساله محبت نامه گويد :

« اگر بسته عشقي خلاص مجوي و اگر كشته عشقي قصاص مجوي كه عشق آتشي سوزان است و بحري بي پايان است ، هم جان است و هم جان را جانان است و قصّه بي پايان است و درد بي درمان است و عقل در ادارك وي حيران است و دل از دريافت وي ناتوان است . نهان كننده عيان است و عيان كننده نهان است . اگر خاموش باشد دل را چاك كند و از غير خودش پاك كند . عشق درد نيست ولي به درد آرد ، بلا نيست و ليكن بلا را به سر مرد آورد . چنان كه علت حيات است همچنان سبب ممات است . هر چند مايه راحت است پيرايه آفت است . محبت ، محبّ را سوزد  نه محبوب را و عشق طالب را سوزد  نه مطلوب را .... »

دفتر عقل و آيت عشق ــ استاد ابراهيمي ديناني

 

       

[ یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 ] [ 18:14 ] [ کوچکترین سرباز بقیه الله الاعظم (عج) ]

شيخ نجم الدين رازي در رساله عشق و عقل خود گويد :

بدان كه هر جا كه نور عشق كه شرر نار نور الهي است بيشتر بود نور عقل كه قابل مشعل آن شرر است بيشتر خواهد بود كه در قرآن آمده ، نور علي نور.

و لكن نه هر جا نور عقل بيشتر يابي لازم آيد كه نور عشق باشد . بيشتر خلق آنند كه نور عقل ايشان بي نور عشق است . چنان كه فرمود : « يكاد زيتها يضيئي و لو لم تمسسه النار » و حواله نور آن نار به مخصوصان مشيت كرد كه « يهدي الله لنوره من يشاء » پس نور عقل در جبلّت هر شخص مركوز آمد و نور عشق جز منظوران نظر عنايت را نبود كه « و من لم يجعل الله له نوراً فما له من نور » اين دولت به هر متمنّي نرسد . هر چند انسان را مطلقاً استعداد قبول فيض عشق كه شرر نار نور الهي است داده اند كه « حملها الانسان » امّا توفيق تربيت شجره زيتونه نفس انساني به هر كس نمي دهند ...

 

دفتر عقل و آيت عشق ( جلد اول ) ــ استاد غلامحسين ابراهيمي ديناني

[ پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 ] [ 9:31 ] [ کوچکترین سرباز بقیه الله الاعظم (عج) ]

گفت پیغامبر که معراج مرا

نیست بر معراج یونس اجتبا

آن من بر چرخ و آن او نشیب

زانک قرب حق برونست از حساب

قرب نه بالا نه پستی رفتنست

قرب حق از حبس هستی رستنست

نیست را چه جای بالا است و زیر

نیست را نه زود و نه دورست و دیر

کارگاه و گنج حق در نیستیست

غرهٔ هستی چه دانی نیست چیست

حاصل این اشکست ایشان ای کیا

می‌نماند هیچ با اشکست ما

آنچنان شادند در ذل و تلف

همچو ما در وقت اقبال و شرف

برگ بی‌برگی همه اقطاع اوست

فقر و خواریش افتخارست و علوست

آن یکی گفت ار چنانست آن ندید

چون بخندید او که ما را بسته دید

چونک او مبدل شدست و شادیش

نیست زین زندان و زین آزادیش

پس به قهر دشمنان چون شاد شد

چون ازین فتح و ظفر پر باد شد

شاد شد جانش که بر شیران نر

یافت آسان نصرت و دست و ظفر

پس بدانستیم کو آزاد نیست

جز به دنیا دلخوش و دلشاد نیست

ورنه چون خندد که اهل آن جهان

بر بد و نیک‌اند مشفق مهربان

این بمنگیدند در زیر زبان

آن اسیران با هم اندر بحث آن

تا موکل نشنود بر ما جهد

خود سخن در گوش آن سلطان برد

 

مثنوی معنوی ـــ دفتر سوم

[ سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 ] [ 10:15 ] [ کوچکترین سرباز بقیه الله الاعظم (عج) ]

 و اكنون كه قلم در دستانت مي لرزد مدت مديدي است كه از تمامي اين جريانها گذشته و با اين كه فردا سخت ترين امتحان آخر ترم را هم داري ولي قدرتي باعث شده است كه همه را رها كني و اين خاطره را بنويسي . ديشب درس مي خواندي . آن هنگام كه چشمانت را ياراي كار نبود ، آرام سرت را گذاشتي و خوابيدي . در فكر هيچ چيزي نبودي . خواستي آرام آرام بخواب روي . در خواب ديدي كه عدّه اي از بچه ها دوباره عازم جبهه هستند و تو هم خيلي دوست داشتي كه بتواني با آنها همراه شوي . سرت را برگرداندي تا از يكي از آنها بپرسي كه به كجا مي خواهيد برويد ، كه ناگهان مخاطب سؤال تو « همان پسرك » ...

دوباره همان سلام را دادي و او همان لبخند را ، ولي اين بار حجابي نبود . تا او را ديدي و تا او تو را ديد در آغوش همديگر فرو رفتيد .  او گفت كه خيلي دوستت دارم و تو هم با اينكه هيچ گاه ابراز محبت نمي كردي بي محابا گفتي كه من هم خيلي ... آنگاه اشك بود كه رفت . از اينكه اين گونه ملطوف رحمت خدا شده بودي سخت در عجب بودي و شكر گذارش . ولي شيريني خواب تا اينجا بود . لحظه اي بعد تقدير ورق را به جدايي زد . چشمانت را گشودي ، اين بار احساست احساس آرامش بود ، آسايش خيال ، ولي به محض اينكه فهميدي تمامش خواب بود ، گوئي تمامي غم دنيا يكباره بر سرت خالي شد . آخر تو با او خيلي حرفها داشتي ولي ديگر اين از دست اراده ات خارج بود . امروز صبح بر خاستي سرتاسر وجودت سرشار از محبت او بود . امروز تمامي قلبت يكپارچه شوق اوست . امروز سر تا پاي خاطرت در انتظار اوست و امروز خون اوست كه در رگهاي ظريف تو مي جوشد . راستي اگر طالب چيزي باشي و آنقدر طالب كه دستهايت به انتظارش بلرزد و آنگاه ناتوان باشي از وصال او ، بايد چه كرد ؟ مثلاً الان نمي داني كه آن پسرك اكنون كجاست و چه جاست و ... بايد چه كني ؟ حل اين معادله عجب سخت است و تو مي داني كه خداست كه تمام وقايع را رقم مي زند . اوست كه دوستيها را مي سازد ، اوست كه آشنائيها را بر قرار مي كند . اوست كه چيز دور از انتظاري را نزديك مي كند . از او مي خواهي كه تمام زمام امورت را بدست گيرد . شايد تا آخر عمرت هم آن پسرك را نبيني ، ولي مي داني روزي روزگار وصل خواهد رسيد . امروز مانده اي به بهت و حيرت ...

ماييم و چراغ چشم و ره انتظار دوست

تا خواب خوش كه را برد اندر كنار دوست

                                                      17/11/64

                                                      حرمان هور

پي نوشت : امروز بيست و پنجمين سالگرد شهادت بسيجي قهرمان شهيد والا مقام ، دكتر احمد رضا احدي مي باشد . خدايا همانگونه كه اين شهيد بزرگوار را به وصال دوستان شهيدش رساندي ، مرا نيز پس از فرا رسيدن اجل به وصال اين پاكان لاهوتي نائل گردان .

                                      و في ذلك فليتنافس المتنافسون

                                             طوبي لهم و حسن مآب


برچسب‌ها: پسرك, خواب خوش, انتظار, وصال, کنار دوست
[ جمعه دوازدهم اسفند 1390 ] [ 1:2 ] [ کوچکترین سرباز بقیه الله الاعظم (عج) ]

وقتی خفاشی چند را با حِربا (آفتاب پرست )  , خصومت افتاد و مكاوحت میان ایشان سخت گشت. مشاجره از حدّ به در رفت. خفافیش اتفاق كردند ایشان جمع شوند و قصد حربا كنند و بر سبیل حِراب, حربا را اسیر گردانند, به مرادِ دلْ سیاستی بر وی برانند و بر حسب مشیّتْ انتقامی بكشند. چون وقت فرصت به آخر رسید, به درآمدند و حربای مسكین را به تعاون و تعاضد یكدیگر در كاشانه ادبار خود كشیدند و آن شب, محبوس بداشتند. بامداد گفتند:«این حربا را طریق تعذیب چیست؟» همه اتفاق كردند بر قتل او. پس تدبیر كردند با یكدیگر بر كیفیّت قتل. رأیشان برآن قرار گرفت كه هیچ تعذیب بتر از مشاهدات آفتاب نیست. البته هیچ عذابی بتر از مجاوره خورشید ندانستند؛ قیاس بر حالِ خویش كردند و او را به مطالعت آفتاب تهدید ميكردند. حربا از خدا خود این ميخواست, مسكین حربا, خود آرزوی این نوع قتل ميكرد.
چون آفتاب برآمد, او را از خانه نحوست خود به در انداختند تا به شعاع آفتاب معذّب شود و آن تعذیب, احیاء او بود. ولا تَحْسَبنَّ الّذینَ قُتِلوا فی سَبیلِ‌اللهِ اَمواتاً بَلْ احیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِم یُرْزَقونَ . اگر خفافیش بدانستندی كه در حقّ حربا بدان تعذیب چه احسان كرده‌اند و چه نقصان است در ایشان به فوات لذّت او, از غصه بمردندی.

لغت موران
فصل ششم

[ دوشنبه هشتم اسفند 1390 ] [ 16:3 ] [ کوچکترین سرباز بقیه الله الاعظم (عج) ]

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِن كُنتُمْ فِي رَيْبٍ مِّنَ الْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْنَاكُم مِّن تُرَابٍ ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِن مُّضْغَةٍ مُّخَلَّقَةٍ وَغَيْرِ مُخَلَّقَةٍ لِّنُبَيِّنَ لَكُمْ وَنُقِرُّ فِي الْأَرْحَامِ مَا نَشَاء إِلَى أَجَلٍ مُّسَمًّى ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلًا ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّكُمْ وَمِنكُم مَّن يُتَوَفَّى وَمِنكُم مَّن يُرَدُّ إِلَى أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِكَيْلَا يَعْلَمَ مِن بَعْدِ عِلْمٍ شَيْئًا وَتَرَى الْأَرْضَ هَامِدَةً فَإِذَا أَنزَلْنَا عَلَيْهَا الْمَاء اهْتَزَّتْ وَرَبَتْ وَأَنبَتَتْ مِن كُلِّ زَوْجٍ بَهِيجٍ ﴿۵﴾

اى مردم اگر در باره برانگيخته شدن در شكيد پس [بدانيد] كه ما شما را از خاك آفريده‏ايم سپس از نطفه سپس از علقه آنگاه از مضغه داراى خلقت كامل و [احيانا] خلقت ناقص تا [قدرت خود را] بر شما روشن گردانيم و آنچه را اراده مى‏كنيم تا مدتى معين در رحمها قرار مى‏دهيم آنگاه شما را [به صورت] كودك برون مى‏آوريم سپس [حيات شما را ادامه مى‏دهيم] تا به حد رشدتان برسيد و برخى از شما [زودرس] مى‏ميرد و برخى از شما به غايت پيرى مى‏رسد به گونه‏اى كه پس از دانستن [بسى چيزها] چيزى نمى‏داند و زمين را خشكيده مى‏بينى و[لى] چون آب بر آن فرود آوريم به جنبش درمى‏آيد و نمو مى‏كند و از هر نوع [رستنيهاى] نيكو مى‏روياند (۵)

سوره مبارکه حج

 

  تصاویر باورنکردنی كه در ادامه مطلب درج شده اند با استفاده از دوربین های معمولی مجهز به لنز ماکرو و همچنین میکروسکوپ الکترونی گرفته شده است :

 


ادامه مطلب
[ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 18:33 ] [ کوچکترین سرباز بقیه الله الاعظم (عج) ]

لغت موران داستانی است که در آن به اصل و مبدا وجود انسان وهمچنین بازگشتگاه و سرانجام او پرداخته شده است . این داستان که به گفت و گوی  چند مورچه می پردازد علی رغم اختصار و کوتاهی و برخورداری از زیبایی های ادبی در بردارنده معانی ژرف و پر محتوایی است که بیان عرفانی و راز آلودش نیز بر زیبایی های این اثر افزوده است ....
البته ما برای سهولت کار متن اصلی را باز نویسی کردیم تا از تکلفات متن اصلی و قدیمی آن کاسته شود البته  در پایان متن اصلی را نیز  ذکر می کنیم تا مورد استفاده علاقه مندان قرار گیرد.

«موری چند جهت تهیه‏ی قوت خود با عزمی جزم از عمیق ترین و تاریک ترین نقاط قرار گاه خود خارج شدند و رو به صحرا نهادند. از قضا به چند شاخه برخوردند که در وقت صبح قطرات ژاله بر برگ و سطح آن‏ها نشسته بود، یکی از دیگری پرسید آن چیست، گفت: «اصل این قطرات از زمین است.» دیگری گفت از دریاست» و به همین شکل میان آنها نزاع در گرفت. در این هنگام از میان آنها موری که صاحب عقل و کمال بود گفت: «چند لحظه صبر کنید تا ببینید که او به کدام طرف مایل است؟ چرا که هر کس به خاطر اصالت خود به سوی معدن خود اشتیاق دارد و به سوی منبع خود کشیده و به هم سنخ خود مجذوب می‏شود. آیا تاکنون ندیده اید که وقتی کلوخی را از مرکز زمین به هوا پرتاب می‏کنیم عاقبت کلوخ به زیر می‏آید؟ و این به جهت آن است که اصل او از خاک و سفلی است پس هر چیزی که به تاریکی محض کشد اصلش هم از آن است و هر کس هم که طالب روشنی باشد و روشنی بجوید هم از عالم نور و روشنایی است.» موران در این اندیشه بودند که آفتاب گرم شد و شبنم از هیاکل نباتی آهنگ بالا کرد، پس موران را معلوم گشت که از زمین نیست. چون از هوا بود با هوا رفت.
 "نورٌ علی نور یهدی اللهُ لنوره من یشاءُ و یضرب الله الامثال للناس"، نوری بر نور دیگر است وخداوند هر که را بخواهد با نور خود هدایت می کند و خداوند برای مردم مثال هایی می زند.
و أنّ الی ربّك المنتهی"   و قطعا که پایان (هر کار ) به سوی پروردگارتوست
 ، "الیه یصعد الكلم الطیب و العملُ الصالح یرفعه". کلمه پاک به سوی او صعود می کند و عمل صالح آن را بالا می برد.

«شیخ اشراق»
 شیخ اشراق در این اثر به باز گشت انسان به سوی خداوند و عالم اعلی اشاره ای تمثیل وار دارد ومعتقد است که روح انسان متعلق به این عالم خاکی نیست و از عالمی دیگر و برای مدتی محدود به این سرزمین آمده و در واقع مانند اسیری که اورا در بند  اندازند در زندان جسم اسیر شده است و هجرت همیشگی او از این عالم وبازگشتش به عالم و موطن اصلی خود دلیلی بر این مدعاست. که البته در این اثر نیز چون سایر آثارش که محتوای آنها همواره در بر دارنده آیات بسیاری از قرآن کریم است از چند آیه قرآنی به شکلی لطیف بهره می گیرد.


متن اصلی

موری چند تیزتک میان بسته از حضیض ظلمت ممکن و مستقر نزول خویش رو به صحرا نهادند و از بهر ترتیب قوت، اتفاق را شاخی چند از نبات در حیز مشاهد‌ه‌ی ایشان آمد و در وقت صباح قطرات ژاله بر صفحات سطوح آن نشسته بود. 

یكی از یكی پرسید آن چیست؟ جواب داد و گفت كه اصل این قطرات از زمین است، دیگری گفت از دریاست، و علی هذا در محل نزاع افتاد. موری متصوف در میان ایشان بود. گفت لحظه‌ای صبر كنید تا میل او از  كدام جانب باشد كه هر كسی را از جهت اصل  خود كششی بود و بلحوق معدن و منبع خویش شوقی دارد. همه‌ی چیزها به سنخ خود مُنجذب باشد. ببینید كه كلوخی را از مركز زمین به جانب محیط اندازند، چون اصل او سفلی است و قاعده‌ی "كل شیء یرجع الی أصله" ممهّد است، به عاقبت كلوخ به زبر آید.  هر چه به ظلمت محض كشد اصلش هم از آن است. در طرف نور الهیّت این قضیّه در حق گوهر كه شیّق لازم است كه، توّهم اتحاد حاشا،هر كه روشنی جوید هم از عالم روشنایی است.

موران در این بودند كه آفتاب گرم شد و شبنم از هیاكل نباتی آهنگ بالا كرد، موران را معلوم گشت كه از زمین نیست، چون از هوا بود به هوا رفت، "نورٌ علی نور یهدی اللهُ لنوره من یشاءُ و یضرب الله الامثال للناس"، "و أنّ الی ربّك المنتهی"، "الیه یصعد الكلم الطیب و العملُ الصالح یرفعه".


[1] -باز نویسی از لغت موران – شیخ شهاب الدین سهروردی، ص‏7.

 

 

[ یکشنبه سی ام بهمن 1390 ] [ 17:24 ] [ کوچکترین سرباز بقیه الله الاعظم (عج) ]

 

حکما وفلاسفه الهی از دیر باز با غوطه ور شدن در اقیانوس اندیشه توانسته اند جواهرات گران بهایی را از دریای  معارف ونشانه های الهی استخراج کنند که هریک از آنها به راحتی می تواند روح هرانسان جویای معرفتی را طراوت و روشنی دو باره بخشد.

  اما مشکلی که همواره مانع از آن بوده که این حکیمان بلند اندیشه بتوانند عموم مردم را در لذت عرفانی خود شریک کنند دشوار بودن درک مفاهیم فلسفی وزمان بر بودن آموزش مقدمات آن بوده که عملا بسیاری از مردم را از درک این حقایق محروم ساخته است .

  یکی از این فلاسفه که به طور برجسته به این گونه نگارشات (داستان فلسفی عرفانی) پرداخته شیخ اشراق شهاب الدین سهروردی است برخی کتابهای او نظیر " عقل سرخ" " لغت موران" "روزی با جماعت صوفیان " " آواز پر جبرئیل " " صفیر سیمرغ " و...      مملو از این گونه داستانهای حکمت محور است .
کتاب لغت موران کتابی است که به همین سبک وبیشتر از زبان حیوانات به نگارش در آمده است . داستانی که در این مقاله به آن پرداخته شده از این کتاب و مربوط به ماجرای چند مورچه است که برای کسب قوت روزان خود از لانه خود خارج می شوند و در هنگام صبح به یک قطره شبنم برخورد می کنند و درحقیقت آن اختلاف پیدا می کنند و...

شیخ اشراق در این اثر به باز گشت انسان به سوی خداوند و عالم اعلی اشاره ای تمثیل وار دارد ومعتقد است که روح انسان متعلق به این عالم خاکی نیست و از عالمی دیگر و برای مدتی محدود به این سرزمین آمده و در واقع مانند اسیری که اورا در بند  اندازند در زندان جسم اسیر شده است و هجرت همیشگی او از این عالم وبازگشتش به عالم و موطن اصلی خود دلیلی بر این مدعاست. که البته در این اثر نیز چون سایر آثارش که محتوای آنها همواره در بر دارنده آیات بسیاری از قرآن کریم است از چند آیه قرآنی به شکلی لطیف بهره می گیرد.

( داستان در پست بعدی نقل میشود )

[ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 ] [ 10:23 ] [ کوچکترین سرباز بقیه الله الاعظم (عج) ]

 

فان قلت بالتنزیه کنت مقیدا ......... و ان قلت بالتشبیه کنت محددا

و ان قلت بالامرین کنت مسددا ....... و کنت اماما فی المعارف سیدا

                                                                                                                                                              

                                                  محی الدین ابن عربی ...

 

اگر قائل به تنزیه محض شدی ..."حق تبارک و تعالی این نیست؛ این نیست؛ این نیست؛ ..."

ناخواسته او را مقید کرده ای ... حتی قید اطلاق نیز خود ؛ قید و بندی برای اوست ...

"القيد كفر و لو بالله ..."

و اگر قائل به تشبیه محض شدی

"حق تبارک و تعالی مثل مادر مهربونه مثل رستم پهلوونه مثل ..."

باز ناخواسته محدودش کرده ای به مخلوقات ...

به آنچه می بینی ... می شنوی ... یا بالاتر حتی در وهم و خیالات و تصورات تو می آید ...

 درحالیکه لیس کمثله شیء ...

اما اگر بین الامرین قائل شدی و توانستی از درون تشبیه منزهش کنی

 و از بطن تنزیه تشبیه  ...

اونوقت :

کنت اماما فی المعارف سیدا ...

 تو در آموزه های معرفتی از همه جلوتری ...  

دل از من برد و روی از من نهان کرد ............. خدا را با که این بازی توان کرد

هم دلبر ی"تشبیه" و هم نهان می کنی"تنزیه" ...

هم ظاهری و هم نهان ... نه اینکه در جایی؛ مکانی؛ زمانی؛ در چیزی ؛

حتی بالاتر از جهتی؛ نهان باشی

و در جای دیگر؛ زمان دیگر؛ شیء دیگر ؛جهت دیگر؛ ظاهر ...

در عین ظاهر بودنت مخفی هستی و در عین اختفاء ؛ ظهور داری و بارزی ...

یا من هو اختفی لفرط نوره ... الظاهر الباطن فی ظهوره ...

تو ز شدت نورت مخفی شده ای ...

چون خورشید که نتوان به آن نگاه کرد اما همه چیز با آن دیده شود ...

 

کی رفته ای زدل که تمنا کنم تو را

کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را

[ شنبه بیست و دوم بهمن 1390 ] [ 18:53 ] [ کوچکترین سرباز بقیه الله الاعظم (عج) ]

کار عشق از وصل و هجران درگذشت
درد ما از دست درمان درگذشت
کار، صعب آمد به همت برفزود
گوی، تیز آمد ز چوگان درگذشت
در زمانه کار کار عشق توست
... از سر این کار نتواند درگذشت
کی رسم در تو که رخش وصل تو
از زمانه بیست میدان درگذشت
فتنه‌ی عشق تو پردازد جهان
خاصه می‌داند که سلطان درگذشت
جوی خون دامان خاقانی گرفت
دامنش چه، کز گریبان درگذشت

[ پنجشنبه بیستم بهمن 1390 ] [ 10:52 ] [ کوچکترین سرباز بقیه الله الاعظم (عج) ]

ومن كلام له عليه السلام

[في وصف السالك الطريق إلى الله سبحانه]

قَدْ أَحْيَا عَقْلَهُ وَأَمَاتَ نَفْسَهُ حَتَّى دَقَّ جَلِيلُهُ وَلَطُفَ غَلِيظُهُ وَبَرَقَ لَهُ لاَمِعٌ كَثِيرُ الْبَرْقِ، فَأَبَانَ لَهُ الطَّرِيقَ، وَسَلَكَ بِهِ السَّبِيلَ، وَتَدَافَعَتْهُ الاََْبْوَابُ إِلَى بَابِ السَّلاَمَةِ، وَدَارِ الاِِْقَامَةِ، وَثَبَتَتْ رِجْلاَهُ بِطُمَأْنِينَةِ بَدَنِهِ فِي قَرَارِ الاََْمْنِ وَالرَّاحَةِ، بِمَا اسْتَعْمَلَ قَلْبَهُ، وَأَرْضَى رَبَّهُ.

ترجمه :

از سخنان امام(ع)

اين سخن در توصيف پوينده راه خدا است‏عقلش را زنده ساخته،و شهواتش را ميرانده است،تا آنجا كه جسمش به لاغرى گرائيده‏و خشونت و غلظت اخلاقش به لطافت تبديل شده،برقى پر نور در وجودش درخشيده و راه‏هدايت را برايش روشن ساخته،و در طريق الهى او را به راه انداخته،همواره در مسير تكامل‏از بابى به باب ديگر منتقل شده تا به باب سلامت و سراى زندگى جاودانى راه يافته،و در قرار امن‏و راحت،با آرامش و اعتماد قرار گرفته است.(اينها همه به خاطر)آن است كه عقل وقلبش را به كار وا داشته و پروردگارش را راضى ساخته است.

[ دوشنبه هفدهم بهمن 1390 ] [ 11:52 ] [ کوچکترین سرباز بقیه الله الاعظم (عج) ]
           

به گزارش مهر، در بیانیه مشترک آیت الله اسد الله ایمانی نماینده ولی فقیه در استان، حسین صادق عابدین استاندار فارس و غلامحسین غیب پرور فرمانده سپاه فجر استان فارس آمده است:" ارتحال غم انگیز فقیه دانشمند، ابن الشهید و ابوالشهید آیت الله زاده معظم، آقای حاج سید محمد هاشم دستغیب رحمه الله علیه، که عمری را صرف تدریس و تعلیم شاگردان مکتب امام صادق علیه السلام نمود، موجب تاسف و تاثر گردید.

این ضایعه مولمه را به محضر ولی الله الاعظم ارواحنا فداه و نائب برحقشان حضرت آیت الله العظمی خامنه ای مد ظله العالی و حوزه ها، بالاخص مدارس علمیه ای که یادگار پاسدار حریم ولایت، شهید محراب آیت الله دستغیب(ره) می باشد و خاندان معظم ایشان به ویژه فرزندان محترمشان تسلیت گفته، از درگاه احدیت رحمت و غفران الهی جهت آن فقید سعید و صبر و اجر جهت بازماندگان در خواست داریم".

در بیانیه دیگر نهاد نماینده مقام معظم رهبری در استان فارس و امام جمعه شیراز، بیت شهید آیت الله دستغیب، استانداری فارس، جامعه روحانیت شیراز، سپاه فجر فارس نیز آمده است: "با نهایت تاسف و تاثر ارتحال عالم گرانقدر ابن الشهید و ابوالشهید آیت الله آقای حاج سید محمد هاشم دستغیب رحمه الله علیه یادگار شهید محراب و معلم اخلاق آیت الله سید عبدالحسین دستغیب قدس سره را به محضر حضرت ولی عصر(عج) و مقام معظم رهبری حضرت آیت الله العظمی خامنه ای مد ظله العالی و علما و روحانیون معزز تسلیت عرض نموده و به اطلاع می رساند مراسم تشییع جنازه آن فقید سعید دهم بهمن ماه ساعت 9 صبح از مسجد عتیق برگزار می گردد.

از محضر آیات و علما اعلام و قاطبه مردم ولایتمدار شیراز دعوت بعمل می آید با حضور خود روح آن مرحوم را شاد و صاحب شریعت را خشنود نمایند".

[ پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 ] [ 10:41 ] [ کوچکترین سرباز بقیه الله الاعظم (عج) ]

سالبه جزئيه


يكى از فضلاى حوزه علميه قم فرمودند: به اتفاق چند نفر از دوستان جهت اداى نماز به مسجدى كه حضرت آيت الله بهجت در آن اقامه نماز مى كند رفتيم و نماز را با امامت ايشان به جماعت خوانديم بعد از نماز كمى زودتر از آقاى بهجت از مسجد خارج شديم و در بين مسير حركت آقا به حرم مطهر حضرت معصومه (عليه السلام) منتظر مانديم تا اينكه آقا تشريف آورد. بنده خدمت آقا رسيدم و از ايشان تقاضا نمودم كه اجازه بدهيد تا از شما عكس بگيرم . حضرت آيت الله بهجت بدون مكث فرمود: (( سالبه جزئيه عكس ‍ ندارد. ))

اقتدا به روح


يكى از مجتهدين مى فرمود: در نماز جماعتى كه من در صف دوم ايستاده بودم ، ديدم كه آقاى بهجت سوره مباركه قدر را تلاوت مى كنند در يك لحظه متوجه شدم كه براى آقا حالت تجرد روح ايجاد شده و روح او در جلو سوره قدر را مى خواند و جسم خود آقا نيز به او اقتدا كرده است و ما هم به جسم آقا اقتدا كرده ايم .

شك نكن

 
شخصى كه از برخى از شبهات در رنج بود، از شهرش به سوى قم حرك مى نمايد و در آنجا ماءواى مى گيرد. شبى ، آقاى بهجت را در خواب مى بيند و ايشان جواب شبهات را بر او ارائه مى كنند. آن شخص از خواب كه بر مى خيزد در صادقه بودن رويا، شك مى كند و روز جمعه براى مطرح كردن آن شبهات به خدمت ايشان ميرسد، لب ميگشايد كه آنها را مطرح كند، ايشان مى فرمايد: (( جواب همانهايى بود كه در خواب به تو گفتم ، ترديد مكن ))

استخاره

 
فردى تعريف مى كرد روزى من در صف كسانى كه مى خواستند آقاى بهجت براى آنان استخاره كند ايستادم ولى در دل نمى خواستم استخاره كنم و نيت نداشتم . نوبت به من كه رسيد آقا نگاهم نكرد و به نفر بعد از من گفت بفرمايد.

المومن بشره فى وجهه


روزى با خود فكر مى كردم كه آقاى بهجت چرا اينقدر ناراحت و محزون به نظر مى رسند چرا مثل ديگران با خنده و شادى سلام و احوال پرسى نمى كند، چند وقتى بود كه در اين فكر بودم شبى آقا را در خواب ديدم صورت آقا يك نورانيت خاصى داشت مى خنديد و شاد بود آ
نچنان كه هر فردى را به خود جلب مى كرد آنقدر نورانى و بشاش بود كه در خواب داشتم ذوق مى كردم و از خوشحالى و محبت و شوق به ايشان در پوست خود نمى گنجيدم . بعد از خواب فهميدم كه اين مردان خدا حديث : المومن بشره فى وجهه ... را بهتر از ما درك مى كنند اما وقتى انسانهاى ديو سيرت كه هر كدام در باطن حيوانى است را مى بيند جايى براى شادى نيست .

گناه نكن

يكى از افراد كه براى خود دبدبه و كبكبه اى داشت روزى نزد آقاى بهجت آمد و درخواست موعظه كرد آقا فرمودند: گناه نكن . آن فرد جواب داد ما كه گناه نمى كنيم يك نصيحت ديگر بفرماييد. آقاى بهجت در گوش وى چيزى گفتند كه كسى متوجه نشد اما آقا را ديدند كه سر بزير انداخت و با شرمسارى راه خود گرفت و رفت . حضرت امام فرمودند: (( آقاى بهجت سالهاست كه اختيار موت دارند ))
 
[ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 ] [ 12:2 ] [ کوچکترین سرباز بقیه الله الاعظم (عج) ]

 

از مرحوم آیت الله العظمی اراکی نقل شده است که استاد بزرگ مرحوم شیخ محمدحسین گفته است: "وقتی که صدراعظم ـ در دوره مشروطه ـ صحن مطهر قم را تعمیر می‏کرد در اثر تعمیر، روزنه‏ای به قبر قطب‏راوندی باز شده بود. من رفتم و از نزدیک دیدم که دو سر زانوی مرحوم قطب راوندی سالم است. سر خود را داخل قبر کردم و سر زانوی آن بزرگوار را بوسیدم در حالی که اثری از فرسودگی در آن نبود و هیچ تأثیری هم از بوسیدن من در آن بوجود نیامد."

فقیه، مفسر،محدث، متکلم، ادیب، اصولی و محدث بزرگ مرحوم علامه ابوالحسن سعید بن هبة اللَّه بن حسین راوندی مشهور به قطب راوندی در قرن ششم هجری قمری در راوند کاشان به دنیا آمد.


ادامه مطلب
[ دوشنبه دهم بهمن 1390 ] [ 18:55 ] [ کوچکترین سرباز بقیه الله الاعظم (عج) ]

آیت الله محمدی ری شهری مي فرمايد : در تاریخ 19/3/1383  ( 19ربيع الثاني ۱۴۲۵ )  خدمت مرحوم آیت الله بهجت رسیدم . 

در مورد دیدار امام خمینی با شیخ حسنعلی نخودکی در جوانی و دستور العمل ایشان به امام - که بعد از هر نماز، سه بار سوره توحید و سه بار صلوات و سه بار آیه هاي دوم و سوم سوره مباركه طلاق :

 ‏‏وَمَن يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَل لَّهُ مَخْرَجًا وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُ وَمَن يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَيْءٍ قَدْرًا‏ ‏[‏الطلاق‏:‏ 2- 3‏]‏

را تلاوت نمايند پرسش كردم .

پاسخ دادند : « ایشان با سید احمد زنجانی، پیش آقای شیخ حسنعلی نخودکی می‌روند و از او علم کیمیا می‌خواهند. ایشان جواب می‌دهد که : آیا متعهد می‌شوید که آن را در غیر آنچه مرضی خداوند متعال است، مصرف نکنید؟

هیچ یک، متعهد نمی‌شوند. بعد می‌گوید : چیزی می‌دهم که بهتر از کیمیا باشد. و آن دستور العمل را می‌دهد».

 

 منبع: کتاب زمزم عرفان، نوشته آیت الله محمدی ری شهری

[ شنبه هشتم بهمن 1390 ] [ 18:11 ] [ کوچکترین سرباز بقیه الله الاعظم (عج) ]
درباره وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم : و ما علینا الا البلاغ المبین
برچسب‌ها وب
امکانات وب